چند پارتی
پارت سوم فصل دوم:
____________
یلدا هنوز به صفحهی گوشی خیره شده بود.
پیام ناشناس جلوی چشمش مانده بود:
«اگه نمیخوای زندگی جیمین خراب بشه، بهتره ازش فاصله بگیری.»
دستش میلرزید.
نمیخواست جیمین نگران شود، اما نمیتوانست این موضوع را هم نادیده بگیرد.
___________
چند دقیقه بعد، بالاخره تصمیمش را گرفت و برای جیمین پیام فرستاد:
یلدا: «باید باهات حرف بزنم.»
جواب جیمین تقریباً بلافاصله آمد.
جیمین: «چی شده؟»
یلدا چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد عکس پیام ناشناس را برایش فرستاد.
این بار جواب جیمین طول کشید.
وقتی پیام آمد، فقط نوشته بود:
«تنها از خونه بیرون نیا. میام دنبالت.»
یلدا اخم کرد.
«لازم نیست، جیمین.»
«یلدا، لطفاً.»
همان دو کلمه کافی بود تا یلدا بفهمد جیمین واقعاً نگران است.
نیم ساعت بعد، ماشین جیمین جلوی خانهی یلدا توقف کرد.
یلدا سوار شد.
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
جیمین به صورتش نگاه کرد.
«ترسیدی؟»
یلدا آرام گفت:
«یکم.»
جیمین دستش را گرفت.
«من کنارتم.»
یلدا به دستهایشان نگاه کرد.
«جیمین، نمیخوام به خاطر من مشکلی برات پیش بیاد.»
جیمین لبخند کوچکی زد
____________
«و من نمیخوام تو فکر کنی بودن کنار من یه اشتباهه.»
یلدا سرش را بالا آورد.
«ولی همهچی خیلی سخت شده.»
«میدونم.»
جیمین کمی مکث کرد و ادامه داد:
«اما یه چیزی رو مطمئنم.»
«چی؟»
«من از دوست داشتنت پشیمون نیستم.»
چشمان یلدا پر از اشک شد.
لبخند کوچکی زد و گفت:
«منم نیستم.»
جیمین آرام دستش را فشرد.
اما ناگهان گوشی یلدا زنگ خورد.
هر دو به صفحه نگاه کردند.
---___--___--__--_-
یک شمارهی ناشناس بود.
یلدا تماس را جواب نداد.
چند ثانیه بعد، پیام جدیدی آمد.
این بار فقط یک جمله:
«فکر میکنید با هم بودن همهچیز رو حل میکنه؟»
جیمین به صفحه خیره شد.
سپس گوشی را از یلدا گرفت.
«این دیگه داره زیادی پیش میره.»
یلدا با نگرانی پرسید:
«جیمین، کیه؟»
جیمین جواب نداد.
---------------
چند لحظه بعد، گوشی خودش زنگ خورد.
مدیر بود.
جیمین تماس را جواب داد.
صدای مدیر جدی بود:
«جیمین، فکر کنم فهمیدیم این پیامها از طرف کیه...»
جیمین با تعجب گفت:
«کی؟»
مدیر مکث کرد.
«یکی از آدمهای نزدیک به شماست.»
جیمین مات ماند.
نگاهش به یلدا افتاد.
ادامه دارد...... 💎
حمایت یادتون نره
باییییییی❤️
____________
یلدا هنوز به صفحهی گوشی خیره شده بود.
پیام ناشناس جلوی چشمش مانده بود:
«اگه نمیخوای زندگی جیمین خراب بشه، بهتره ازش فاصله بگیری.»
دستش میلرزید.
نمیخواست جیمین نگران شود، اما نمیتوانست این موضوع را هم نادیده بگیرد.
___________
چند دقیقه بعد، بالاخره تصمیمش را گرفت و برای جیمین پیام فرستاد:
یلدا: «باید باهات حرف بزنم.»
جواب جیمین تقریباً بلافاصله آمد.
جیمین: «چی شده؟»
یلدا چند لحظه به صفحه نگاه کرد و بعد عکس پیام ناشناس را برایش فرستاد.
این بار جواب جیمین طول کشید.
وقتی پیام آمد، فقط نوشته بود:
«تنها از خونه بیرون نیا. میام دنبالت.»
یلدا اخم کرد.
«لازم نیست، جیمین.»
«یلدا، لطفاً.»
همان دو کلمه کافی بود تا یلدا بفهمد جیمین واقعاً نگران است.
نیم ساعت بعد، ماشین جیمین جلوی خانهی یلدا توقف کرد.
یلدا سوار شد.
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
جیمین به صورتش نگاه کرد.
«ترسیدی؟»
یلدا آرام گفت:
«یکم.»
جیمین دستش را گرفت.
«من کنارتم.»
یلدا به دستهایشان نگاه کرد.
«جیمین، نمیخوام به خاطر من مشکلی برات پیش بیاد.»
جیمین لبخند کوچکی زد
____________
«و من نمیخوام تو فکر کنی بودن کنار من یه اشتباهه.»
یلدا سرش را بالا آورد.
«ولی همهچی خیلی سخت شده.»
«میدونم.»
جیمین کمی مکث کرد و ادامه داد:
«اما یه چیزی رو مطمئنم.»
«چی؟»
«من از دوست داشتنت پشیمون نیستم.»
چشمان یلدا پر از اشک شد.
لبخند کوچکی زد و گفت:
«منم نیستم.»
جیمین آرام دستش را فشرد.
اما ناگهان گوشی یلدا زنگ خورد.
هر دو به صفحه نگاه کردند.
---___--___--__--_-
یک شمارهی ناشناس بود.
یلدا تماس را جواب نداد.
چند ثانیه بعد، پیام جدیدی آمد.
این بار فقط یک جمله:
«فکر میکنید با هم بودن همهچیز رو حل میکنه؟»
جیمین به صفحه خیره شد.
سپس گوشی را از یلدا گرفت.
«این دیگه داره زیادی پیش میره.»
یلدا با نگرانی پرسید:
«جیمین، کیه؟»
جیمین جواب نداد.
---------------
چند لحظه بعد، گوشی خودش زنگ خورد.
مدیر بود.
جیمین تماس را جواب داد.
صدای مدیر جدی بود:
«جیمین، فکر کنم فهمیدیم این پیامها از طرف کیه...»
جیمین با تعجب گفت:
«کی؟»
مدیر مکث کرد.
«یکی از آدمهای نزدیک به شماست.»
جیمین مات ماند.
نگاهش به یلدا افتاد.
ادامه دارد...... 💎
حمایت یادتون نره
باییییییی❤️
- ۱۴۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط